تبلیغات اینترنتیclose
آمدي در خاب من ديشب چه کاري داشتي؟ ( شهراد میدری )
پیچک ( شهراد میدری )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 4 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

آمدي در خاب من ديشب چه کاري داشتي؟
اي عجب از اين طرفها هم گذاري داشتي!

راه را گم کرده بودي نيمه شب شايد عزيز!
يا که شايد با دل تنگم قراري داشتي

شانه هاي خوشتراشت تخته سنگ مرمري
با شلال گيسوانت آبشاري داشتي

دلبري هاي تو نوبر، سايه سارت از حرير
چشمهاي سبز و لبهاي اناري داشتي

غرق در سمفوني زيبايي ات تن/بور تو
ميزد ابرويت کمان/چه، موي تاري داشتي

گلنراقي بر لبت ميخاند هي "من را ببوس"
از جواني هاي حسرت يادگاري داشتي

شور شيرين ات درآورده دمار از هرچه سنگ
از سر فرهاد و تيشه، کوهساري داشتي

بند مي آمد نفس هاي من از زيبايي ات
ماه بودي و پلنگ خوش شکاري داشتي

مهرباني هم بلد بودي عجب نامهربان!
بعد عمري يادت افتاده که ياري داشتي

سر به زير انداختي و گفتي آهسته سلام
لب فرو بستي نگاه شرمساري داشتي

خاستم چيزي بگويم گريه بغضم را شکست
نه! نگفتم سالها چشم انتظاري داشتي

با نوازش ميکشيدي آه و ميگفتي ببخش
سر به دوشم هق هق بي اختياري داشتي

مست آغوشم دهانت بوي تند بوسه داشت
با چنين مستي ولي چشم خماري داشتي

وقت رفتن بغض کردي خيره ماندي سوي من
شايد از ديوانه ي خود انتظاري داشتي

رفتي و ناباورانه من کنار پنجره
عطر باران بود و بر شيشه بخاري داشتي

صبح بوي گل تمام خانه را پر کرده بود
کاش ميشد باز در خابم گذاري داشتي

عشق يعني بي گلايه لب فرو بستن.. سکوت
دلخوش از اينکه شبي با او قراري داشتي

 

 

"شهراد ميدري"

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-1, | بازديد : 231