تبلیغات اینترنتیclose
اشعار شهراد میدری-3
پیچک ( شهراد میدری )
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بعد از این میخاهی آهو باش میخاهی نباش
خوش خرام دشت شب بو باش میخاهی نباش

مهربان نامهربان دیگر به حال من یکی ست
مرمر ایوان نه تو باش میخاهی نباش

پیرهن ابریشم گل دامن پروانه پوش!
پیله کن رقص هیاهو باش میخاهی نباش

بر درختان یادگاری خاستی حک کن نکن
دوست داری پنج وارو باش میخاهی نباش

با لبت زنبورها را مست شهدت شو نشو
پادشاه قصر کندو باش میخاهی نباش

کشف باد از روسری برداشتن های تو بود
حال دیگر موی هوهو باش میخاهی نباش

غرقه ی دریای چشمت کی به ساحل میرسد؟
زیر توفان پلک پارو باش میخاهی نباش

میکشد هرچند او ناز تو را و تابلوست
دلبر از نقاش جادو باش میخاهی نباش

من زمستانم به دنبال بهار من نگرد
میکشد عشقت پرستو باش میخاهی نباش

عاشقی دیوانه ام ورد لبم "تو" ، تو ببخش
میل میل توست با "او" باش میخاهی نباش

 

*شهراد میدری*


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 263

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

کمتر گله کن فاصله تقصیر ندارد
این دوری کم حوصله تقصیر ندارد

مجنون قدمش داغ نهاده ست به صحرا
پاهای پر از آبله تقصیر ندارد

زیر سر عشق است اجاقی که به جا ماند
خاکستر این قافله تقصیر ندارد

بی تاب نباش اینهمه با موی پریشان
این باد رها و یله تقصیر ندارد

تقصیر دلت بود که این گونه فرو ریخت
چشمان پر از زلزله تقصیر ندارد

تقویم فقط گفت بهار است وگرنه
پربستگی چلچله تقصیر ندارد

اندوه همان شادی سرریز جنون است
اشکی که شده هلهله تقصیر ندارد

لب بسته نبسته تو به این درد دچاری
حتا پس از این ها گله تقصیر ندارد

 

*شهراد میدری*  

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 295

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

باد بُر زد گیسوانت، باز دل دل میکنی
دزدکی داری نگاهی به مقابل میکنی

من سرم را زیر می اندازم و تو عاقبت
حکم بازی را به نام حضرت دل میکنی

میزنی چشمک به من یعنی چه خالی بهتر است
از خط و خالت مگر بهتر چه حاصل میکنی؟

آه اگر لازم شود هر آس، آس و پاس توست
نقشه اش را با فقط یک خنده باطل میکنی

ای فدای بی بی ات پنجاه و یک برگی که ریخت
شاه را با تخت و تاجش غرق مشکل میکنی

خشت می اندازی و هر خشتی از این خانه را
از خودت آیینه در آیینه خوش/گل میکنی

یک دولوی ناز تو کافی ست تا شب بشکند
ماه را دلبسته ی شکل و شمایل میکنی

آخرین برگم شب پاییز می افتد به خاک
دست خود را با همین یک برگ، کامل میکنی

میشود بازی تمام و باز بازی میخورم
در شلوغی جهان دست مرا ول میکنی

عشق در فتوای چشمانت حرام شرعی است
دلبری را رد به توضیح المسائل میکنی

میروی و کوچه ها آغوش بارت میکنند
درد را چاقو خور هرچه اراذل میکنی

راست میگویی نباید دلخوش مهرت شوم
کی من ِ دیوانه را با بوسه عاقل میکنی

هر کجا حرف از من و عشق تو و این شعرهاست
باز هم "شهراد" را نقل محافل میکنی

 

*شهراد میدری*


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 329

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم
در میان این شب تاریک، خاموشت کنم

دست بردار از سر عریانی بغضم، بس است
نه نمیخاهم که هق هق، آسمان پوشت کنم

جرعه جرعه زهر مارم شد تمام زندگی
شوکران هستی چه اصراری که هی نوشت کنم

پانته آ ! من آبراداتاسی که گفتی نیستم
پس چرا یاد از تو و ویرانه ی شوشت کنم

بعد از این بیجا کنم در شعر، شب را موی تو
یا که صبحم را شبیه آن بناگوشت کنم

تا ابد دلتنگ می گیرم خودم را در بغل
نیستم گستاخ دیگر فکر آغوشت کنم

میروم از آتشت سودابه، بیرون روسپید
بهتر از آن است که خود را سیاووشت کنم

گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی
در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم

 

*شهراد میدری*

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 311

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

خش به خش شعر نوشتی که خزان هم نشناخت
کفتر جلد تو را نامه رسان هم نشناخت

ماه، تصنیف تو را هر شب تار آه کشید
ناز کردی تو چنانی که بنان هم نشناخت

صبح، خورشید سر از شانه ی برفت برداشت
قد برافراش/تن ات را سبلان هم نشناخت

دستبافت شده آن گونه در آیینه ی رنگ
که رج موی تو را فرشچیان هم نشناخت

چشم زاینده ی ابروی منبت کاری
دلبری های تو را نصف جهان هم نشناخت

ملکوت نفست را شجریّان به سحر
یا موذن زاده وقت اذان هم نشناخت

ای خدا خیر تو لیلا بدهد با این عشق
که به مجنون زدگی پیر و جوان هم نشناخت

یک نفر مثل تو انگار گذشت از غزلم
نام "شهراد" نوشتم ولی آن هم نشناخت

 

*شهراد میدری*  

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 232

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

با تو در من یک نفر هر شب شمالی میشود
ساکن یک کلبه آن سوهای شالی میشود

جنگل و عطر نسیم و مخمل باران عشق
شیشه های پنجره نم نم، زلالی میشود

چای کتری و اجاق و عطر آویشن چه خوب
استکانی زندگی طعمش چه عالی میشود

میگذارم دست توی دستهای عاشقت
دل میان سینه ام حالی به حالی میشود

موشرابی عشوه میریزی برایم مست مست
جرعه جرعه جام شب از ماه، خالی میشود

دامن ابریشمت پروانه میرقصد به ناز
بال و پر وا کردنت شعری خیالی میشود

میگذاری بر لبم لب را گوارا و خنک
چشمه ای که سهم یک کوزه سفالی میشود

بس که امشب داغ میگیرم تو را توی بغل
مطمئن هستم که فردا خشکسالی میشود

هفت سال از بوسه ات گندم به سیلو می برم
هفت سال از این غزل، یوسف شمالی میشود

 

"شهراد میدری"  

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 243

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


صدای پای تو بدجور دلبری دارد
کشاکشی که شر و شور بندری دارد

تو کودتای برآشفتگی توفــــــــــانی
همان که پرچمی از جنس روسری دارد

دلم خوش است به یک تار مو، همین کافی ست
که با تمامی دنیـــــــــــــــــا برابری دارد

فرشته قامت شیطان بلای بازیگوش!
چه کرده ای که نگاهت چنین پری دارد؟

تن بلور تو کار کدام استاد است؟
ظرافتی که کش و قوس مرمری دارد

مرا مباد بیاندازی از دو چشمت مست
که پلک هم زدنت هم سکندری دارد

لبان تو آناناس است سیب و خرما نه
ببخش شاعر میل نوآوری دارد

غزل سرودم و تقدیم خاطرت کردم
که شوق خاندن "شهراد میدری" دارد

 

*شهراد میدری*

یازدهم/ اردی بهشت/ نود و سه

پ ن:
واژه ی "آناناس" در " آ "ی نخست با مصوت کوتاه و در دو " آ "ی بعد با مصوت بلند خانده میشود و وزن آن هیچ چالشی ندارد.

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 288

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


این پدر سوخته هی قهوه چرا میریزد؟
قهوه ی ترک چرا از لج ما میریزد؟!

بی شرف کافه بهم ریخته ول کن هم نیست
دل جدا، بوسه جدا، عشوه جدا میریزد

صف کشیدند همه پشت دو پلکش چه بلند
از خدا خاسته او هم که بلا میریزد

هیچ کس مشتری خاطر ما دیگر نیست
بس که او خنده کنان ناز و ادا میریزد

شک ندارم که نه قهوه ست، شراب است شراب
ارگ هم لب زده باشد سر جا/می ریزد

عوضی دلبر ناکس شده کس جای خودش
ماه در کاسه ی هر بی سر و پا میریزد

با توام آی.. دو چشمت را بردار و ببر
از قشنگی تو شهری به هوا می ریزد

صد و ده؟ بعله بفرما.. چه خبر هست آنجا؟!
یک نفر آتش در سینه ی ما می ریزد

آه.. شهراد، تویی؟ بعله شما؟! مولوی ام
قرنها هست که آن چشم، بلا می ریزد

کافه تعطیل کن و سوی بیابان بگریز
در سکوت تو مگر شمس، کلامی ریزد

 

 

"شهراد میدری"


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 273

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

بی پشت و پناهی چه بخاهی چه نخاهی
محکوم به آهی چه بخاهی چه نخاهی

دلتنگی و هر ثانیه یک قرن شکنجه ست
هی خیره به راهی چه بخاهی چه نخاهی

هرچند که او رفته ولی بر در و دیوار
جا مانده نگاهی چه بخاهی چه نخاهی

باید که لگدکوب شود خوشه ی بغضت
انگور سیاهی چه بخاهی چه نخاهی

دیوانه که باشی به خیالی که میاید
دلواپس ماهی چه بخاهی چه نخاهی

یک عکس زمین میزندت کنج همین قاب
گاهی به نگاهی چه بخاهی چه نخاهی

از خاطره غم مانده و از عشق همین شعر
از یاد تو آهی چه بخاهی چه نخاهی

 

"شهراد میدری" 
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


ماه، شوریده ی تحریری از این زیبایی
غرق آواز اساطیری از این زیبایی

هدفش کشتن من بوده از اول نقاش
تو نداری سر تقصیری از این زیبایی

شرشر موی شرابت به بلورین بر و دوش
رقص پرشور و نفسگیری از این زیبایی

خب چرا دست نگه داشته ای لامصب؟
بچکان با مژه ات تیری از این زیبایی

تا کسی جرات یک نیم نگاهت نکند
نشود خیره به تصویری از این زیبایی

تن برفی تو کولاک و نگاهت پرسوز
لرزه ریز شب پامیری از این زیبایی

صبح از دامنه می کبکی تا چشمه ی دشت
خوش خرامان چه سرازیری از این زیبایی

بوسه ی ترد تو ای وای نچیده شده آب!
غفلت نوبر انجیری از این زیبایی

چشمهایت عسلی هست و لبانت شکلات
مرض قند نمی گیری از این زیبایی؟

ما که مردیم، خودت وه چه تحمل داری
نه خداییش نمی میری از این زیبایی؟

 

*شهراد میدری*

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار شهراد میدری-3 , | بازديد : 5

صفحه قبل 1 صفحه بعد